محمد على مجاهدى
713
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
توفان ( نذر حضرت علىّ اكبر ( ع ) ) يادش جهانى را به توفان مىكشاند * دلهاى ابرى را به باران مىكشاند بر آسمان سينهها ، نام بلندش * خورشيد را گويى به نقصان مىكشاند بر چشم دلها مىرود رو سوى ميدان * صد قافله دل را به ميدان مىكشاند او مىرود قامت ببندد تا شهادت * بر نام دنيا خطّ بطلان مىكشاند با بوسهء هر تيغ بر جان سپيدش * از قلب سرد تيغها ، جان مىكشاند خونش ، زمين و آسمان را مىشكافد * انگار دنيا را به پايان مىكشاند ماه منير ( نذر حضرت رقيه ( س ) ) قسم به حرمت نامت كه تا ابد زندهست * صلاى دختر خورشيد را پراكندهست درخت معجزهها ، در هواى ياد تو سبز * شكوفه كرده و از عطر نور آكندهست هميشه از سرودستى كبود مىگويند * كسى نگفت ز قلبى كه سبز و تابندهست غرور سركش تاريخ در تجسّم تو * شكسته است و به قاموس خود سرافكندهست تويى كه ماه منير هميشه تنهايى * شب از نجابت چشم تو سخت شرمندهست درين زمانه كه نسل يزيد بسيارند * دلِ شكستهء ما نزد تو پناهندهست وارث آدم خورشيد مىشويم ، ولى آسمان كمست * در حجم سرخ ، وسعت تابش مقدمست وقتى درخت حادثهها سبز مىشود * زيباترين شكوفه از آنِ محرّمست شايد خروش غيرت يحيىست بر زمين ! * با فصل سرخ هجرت عيسى بن مريمست ! قابيل ، در تفكّر پوشالىِ يزيد * هابيل ، در نگاه حسينى مجسّمست اين رستخيز خون و غزل در فرات عشق * شرحى ز تشنهكامى سقاى اعظمست گفتند : اين علَم به زمين خورد ، پس شكست ! * غافل ازين كه دست علمدار ، پرچمست حال و هواى منقبض آسمان سرخ * تفسير تشنهكامى صحراى ماتمست ديديم آسمان و زمين جا به جا شدند * تعبير خوابهاى پريشان عالمست